❤یـــزدآنــ عــشــقــ ـدخــمــلــ خــآلــشــ ❤

❤یـــزدآنــ عــشــقــ ـدخــمــلــ خــآلــشــ ❤

سلام به وب ما خوش اومدین من این وبلاگ رو واسه پسر خالم درست کردم

سلام به دوستان گلم من نرجس هستم من خودم داخل نی نی بلاگ وب داشتم اما خودبه خود حذف شدلطفا هرکی میدونه دلیلش چی بوده به من بگه خب بگذریم من این وب رو واسه بهترین پسر خالم اقا یزدان ساختم خیلی هم دوستش دارم امید وارم از وبمون خوشتون بیاد 

مامان های گل و دوستان گرامی اگه داخل اینستاگرام هستین اگه

دلتون خواست ایدی بدین فالو کنم یا من میدم فالو کنید

نوشته شده در چهارشنبه 16 دی 1394ساعت 14:28 توسط narjes jo0on

یزدان گلییییییییییییییی تولدت مبارککککککککککککککککککجشنجشن

نوشته شده در پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395ساعت 11:50 توسط narjes jo0on |

سللامممممممم خوبین بعد از چند ماه اومدم !!!!!!!!!!!!!!!!!

البته دیگه همیشه هستم و اپ میکنم

راستی یزدان اینقده بزرگ شدهههه

اینم عکس از بزدان

یزدان در خانه اقاجون و مامان جون

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 دی 1394ساعت 14:17 توسط narjes jo0on |

سلام به همه ی دوستان گلم خوبین

دیشب یزدان اقا و مامان و باباشون واسع افطار اومدن خونه ی ما

جاتون خالی خیلی خوش گذشت من و یزدان توپ بازی  میکردیم و 

امیدیم کامپیوتر رو رو شن کردیم و من واسه اقا یزدان کارتون گذاشتم 

یهو دیدم کامپیوتر خاموش شد گفتم یزدان کامپیوتر رو خاموش کردی 

چشاشو گرد کرد و گفت ببخشید منم گفتم اشکالی نداره عزیزم دوباره روشن

کردیم بعد رفیتیم تو حال بعد مامانم منو صدا زد و گفت اون سوغاتی واسه یزدان  اورده بود رو بیارم

رفتم اوردم خیلی خوشگله یه بلوز و شرت یزدانم به مامانم گفت مرسی خاله بوسمحبت

 

نوشته شده در سه شنبه 2 تير 1394ساعت 15:55 توسط narjes jo0on |

سلاممم به همه خوبین

اول اینکه بر تیم ملی والیبال در برابره امریکا رو تبریک میگم

موقع بازی ما همه خونه بابابزرگ بودیم همه بودن

همه بازی رو گوش میدادن من و دخمل خاله ها و یزدان و ثنا و.....باهم یک جا نشسته بودیم

و تیم رو تشویق میکردیم خاله محدثه میگفت فکر کنم شما تو ورزشگاه بودین اون جارو میترکوندین

ولی حیف که دخمل خانوما رو راه نمیدن خب دیگه زیادی وقتتون رو نمیگیرم شب خوش

نوشته شده در شنبه 30 خرداد 1394ساعت 2:05 توسط narjes jo0on |

سلاممم دوووسستای گلم 

منن اومددممم

خوبین خوشین 

خیلی دلم واستون تنگ شده بود 

راستی ممنونم بابت نظر های زیباتون

خدارو شکر مامان و بابای گلم دوشنبه

اومد و من رو خیلی خوش حال کردن

خب از اینکه دیگه نزدیک ماه مبارک رمضانه

و من هم باید روزه بگیرم

یه روش هم دارم که همیشه اجراش میکردم داخل ماه 

رمضان که موقعی که روزه هستی انرژی داشته باشی

اینم از روش من: شب رو تا سحر بیدار میموندم 

و موقع سحر سحری میخوردم و نمازمو میخوندم و میخوابیدم

تا وقتی که خودم بیدار شم خیلی جالبه حتما امتحان کنید

دیگه موقی که روزه هستین واسه عصر انرژی  دارین

فداتون قربانتون خوب روزه بگیرین اصلا مریض نشین فداتون بوس بوس

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد 1394ساعت 16:34 توسط narjes jo0on |

سلام دوستان خوبین خوشین

یه چند وقتی نبودم

الان اومدم فقط یه پست بزارم و برم

اول اینکه مامان و بابام رفتند کربلا و من خونه

بابا بزرگم هستم اونام انترنت 

داخل خونشون هست ولی بیشتر سعی میکنم

زیاد خودمو درگیر دنیای مجازی نکنم

اخه میترسم بیش از حد وابسته اینترنت بشوم

بیشتر تو واتس اپ و اینستاگرامم

تو واتس اپ بیشتر با مامانم و بابام حرف میزنم

خداروشکر خواهرم کنارم هست و احساس تنهایی نمیکنم

خونه ی دوتا بابا بزگم نزدیک همه و من همیشه پیاده میرم 

مامان جونم میگه صبر کن با ماشین برو میگم نه پیاده حالش بیشتره

خب خونه ثنا جون اینا هم نزدیک خونه بابا بزرگم هستش من الان دارم 

این پست رو از خونه ی ثنا اینا میزارم

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد 1394ساعت 11:59 توسط narjes jo0on |

سلاممم خوبینن؟؟سوال

خوشین ؟؟آرام

فردا قراره بریم یه جای خوببغل

خب رفتیم  امدیم میام و ماجراهایی که

واس ما پیش اومده رو تعریف میکنمچشمک

یزدان واس ماس یعنی کلا ماس ماسخندونک

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد 1394ساعت 23:00 توسط narjes jo0on |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز رو به دوستانم دادم هرکی هم نداره بگه بدم


نوشته شده در جمعه 8 خرداد 1394ساعت 11:11 توسط narjes jo0on |

نی نی ما داخل جشنواره شرکت کرده لطفا بهش رای بدین

نوشته شده در شنبه 2 خرداد 1394ساعت 16:35 توسط narjes jo0on |

سلام یزدان جونی

خوبیییییییییییی

توی این چند روزی که نبودم

با یزدان جونی کلی خاطره دارم

اول ازاینکه همراه یزدان رفتم

خونه اقا جون خیلی خوش گذشت

من و یزدان و ثنا رفتیم

داخل ماشین و پخش ماشین رو روشن کردیم و اهنگ

گوش دادیم یزدان که سردسته بو همون مارو برد

روز بعدش رفتم خونشون

یزدان رفته بود خونه ی عموش

به قول خودش رفته

بو با یک دو سه یعنی(یکتا ) که دختر عموشه بازی کرد

وقتی منو دید کلی جیغ زد

از خوش حالی سوار مشین شارژی می شد  وبازی می کرد

منم وقتی سوار ماشن شارژیش میخواستم بشم

اصلا جام نمیشد قدم بلنده به خاطر همین

            خندونکپایان خاطرات ماخندونک

نوشته شده در شنبه 2 خرداد 1394ساعت 9:11 توسط narjes jo0on |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد